شایدهایم من را دوست دارند

فروردین ۲۸, ۱۳۹۱

روزنوشت

روزگارا واژه هایم بی تو خوب می شد، بی تو خوب می شد اگر نبودی روزگار!

روزگارم بس سخت می گذرد، در این هیاهوی زمستان … آری می دانم اکنون بهار است، اما برای من زمستان سرد است.

دلم گرفته نمی دانم، شاید این برهه از زندگی من اینگونه باشد، اما دلیل آن هر چه هست در اعمال خودم است، دلیل آن در افکارم است … شاید بریده باشم از این زندگی … اما چه گویم … خودم را در این زمانه باخته ام …

اعتماد به نفسم را، داشته هایم را، تفکراتم را، اخلاقم را از دست داده ام؛ من در تلاشم زین منجلاب در آیم، اما نمی دانم چرا نمی شود … شاید زمان می خواهد از من این زندگی شاید …

شایدم … شایدهایم من را دوست دارند و می خواهند زندگیم بر روی آنها (= شایدها) سوار شود، شاید!

[ آه ] ای کاش واپسین لحظات تلخ کامیهایم باشد این هنگام.

من اکنون در تب و تابم // در تب و تاب زندگی دهشتناک

نمی دانم اسمش را چه بگذارم {؟} بهم می گویند افسرده شده ای!

این جمله آرامم می کند: «گاهی درست در لحظه ی سقوط، فرصت پرواز هم هست … انتخاب با توست»

, , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

درباره جاوید

یک عمر گذشت... سالهای سال منتظر ما بودند یا ما به نظاره این سال ها نشسته ایم بازی با کلمات! یا واژه ها کار بیهوده ایست اما وقتی سودی دارد که حرف دلت را در قالبش بریزی و نجوای دلت را در زمزمه عاشقانه لحظه هایت به اشتراک بگذاری ... این وبلاگ برای همین منظور است!

نمایش تمام پست های جاوید

اشتراک در

مشترک شدن در خبرنامه ایمیل ما .

هنوز نظری نوشته نشده است.

پاسخ