خُرمگه نالان

فروردین ۵, ۱۳۹۳

متن ادبی

تیر رس من بود مه جام مَهی

کوش که از نیزه گه دین برهی

چون که آنچه تو بدان آگهی

نا آگاهی بی خردان است

آنچه در دین من است

خُرمگه نالان است

الانم از خود که چرا کمترین نالانم

بیش از این در خلوتگه نور

عشق خود کامگی ات را نَستا

تو چُونانی که در ره عشق ازلی

نور را از پی نور بشکافی!

, , , ,

درباره جاوید

یک عمر گذشت... سالهای سال منتظر ما بودند یا ما به نظاره این سال ها نشسته ایم بازی با کلمات! یا واژه ها کار بیهوده ایست اما وقتی سودی دارد که حرف دلت را در قالبش بریزی و نجوای دلت را در زمزمه عاشقانه لحظه هایت به اشتراک بگذاری ... این وبلاگ برای همین منظور است!

نمایش تمام پست های جاوید

اشتراک در

مشترک شدن در خبرنامه ایمیل ما .

هنوز نظری نوشته نشده است.

پاسخ