عید می آید و …

فروردین ۱, ۱۳۹۳

متن ادبی

عید می آید و این همه همهمه

راز های درونم را نمی توان به تو بگویم

چه سرایم وقتی که تو نیستی

نیستی از هستی ام پا بر جا مانده

روزها را از پی هم می شمرم تا

که ندایی بیاید و ما را به هم برساند اما

دلتنگ می شوم وقتی می بینم کبوتر ها به جای درختان، سیم های تیر چراغ برق را سُکناگاه خو گزیده اند…

, , , , , , , , ,

درباره جاوید

یک عمر گذشت... سالهای سال منتظر ما بودند یا ما به نظاره این سال ها نشسته ایم بازی با کلمات! یا واژه ها کار بیهوده ایست اما وقتی سودی دارد که حرف دلت را در قالبش بریزی و نجوای دلت را در زمزمه عاشقانه لحظه هایت به اشتراک بگذاری ... این وبلاگ برای همین منظور است!

نمایش تمام پست های جاوید

اشتراک در

مشترک شدن در خبرنامه ایمیل ما .

هنوز نظری نوشته نشده است.

پاسخ